|
باید خوشبخت بود.خوشبخت زیست. باید احساس خوشبختی کرد. سلام بر شما عزیزان. سلام بر آرامش و خوشبختی
|
چه کسی می داند که در پیله ی تنهای ام، تنها ام؟
چه کسی می داند که در حسرت یک روزنه در فردا ام؟
پیله ام را می گشایم، من به اندازه ی یک دنیایم.
؟
۲ شخصیتهای داستان تولد نویسنده رو جشن گرفتند.
۳ سر امتحان مداد هم از مغزش استفاده می کنه.
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
*فروغ فرخزاد*
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده ی بومی...
جابـجا بر سر سنــگ
کــوه خامــوش است.
مـــی خـروشـــد رود.
مانده در دامن دشت
خرمـنی رنـــگ کـبود.
...
راه دوری است٬ وپایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم٬ تنها٬ از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت٬
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگویید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای٬ این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیــگـران را هـم غـــم هسـت بـه دل٬
غـم من٬ لیـک٬ غمی غمنـاک است.
سهراب سپهری
نیست در آن نه گیاهی ونه درخت.
غیر آوای غرابان٬ دیگر
بسته هر وانگی از این وادی رخت.
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود٬ می بیند
آدمی هست که می پوید راه.
تنش از خستگی افتاده زکار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.
هر قدم پیش رود٬ پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.
سهراب سپهری
پاهاش. مواظب باش کسی با پاهای خودش از دلت نره!
عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یه نفر یا بزرگ کردن یه نفر به
اندازه دنیا.
می خواستم برای از دست دادنت گریه کنم ولی دیدم تمام اشکهایم را
برای به دست آوردنت ریخته ام.
باغبان دل شدن هم غنیمت است٬ پس گلی بکارین تا همیشه خوشبو
باشد.
کاش در دنیا سه چیز نبود: عشق. غرور و دروغ. آنوقت مجبور نبودی
به خاطر عشق از روی غرور دروغ بگی.
زندگی شهد گل است. زنبور زمانه می خورد آن را. و آنچه می ماند
عسل خاطره هاست.
دو تا آدم برفی دو طرف رود خونه عاشق هم می شن. از عشق هم آب
می شن تا شاید وسط رود خونه به هم برسند.
می دونی چرا رنگ غروب سرخه؟ چون وقتی می بینه من تو رو دارم
٬ آتیش میگیره.
عشق را دوست دارم نـــه در هـــوس
پــرنده را دوسـت دارم نـــه در قـــفـس
تــــو را دوســــت دارم تا آخرین نـفس
*******************************************
من دل به کسی جز تو به آسان ندهم
چــیزی کــه گران خریـدم ارزان نــدهم

در سحر گاهان وقتی سینه آسمان شکافته می شود کم کم خورشید شروع به نور افشانی می کند .دل از غم باز می شود و درد های نهفته شب را با آسمان و خورشید در میان می گذارد و نور افشانی در قلب ها شروع می شود و با دیدن این همه زیبایی در اوج امواج با ابر ها طعم زیستن و خوب بودن را حس می کنیم و تردیدی در باره ی افق به خود راه نداده و دنیا را با آن همه شگفتی در لخظه های لذت با رنگ های خاص از آن خود می کنیم.
ای هستی تمام موجودات که امکان بودن ما از آن توست و از وجود آغوش گرم تو می توان دیدنی ها را لمس کرده و با نگاهی دیگر طبیعت را دریافت٬ حال از برای تو زندگی را آغاز می کنیم . آنچه را که قدر مسلم خواسته و خواهش درونی ماست وجود مقوله ای به نام پیوند با تو بودن است پس نیاز شخص غریزه ای جز احساس عشق به معبود و به زیبایی خلقت با دید پاک و الهی ٬ و لذت خواستن و با کمال درایت و دور از هوای نفسانی و لذت های آنی ولحظه ای نیست .
پس آرام می گیرم و می دانم سلامتی من در گرو به یاد بودن و سپاس و قدر دانی از نعمات بی کرانت می باشد .
در سکوت آموختم که کیستی
و در شب و روز پیدایت کردم
در آفریده هایت که متفاوت و بجاست بیدار شدم و ثانیه های زندگیم را مدیون تو مهربان هستم
همیشه چشمانم به سوی توست و راه آبی دانه های بارانت را به مژگان خریدارم و مشاهده می کنم فرشتگان را در لحظه های سپیده دم که نزدیک آسمان هستند.
بار الها -ای سکوت جاودان زندگی و نقاش بزرگ طبیعت
دیده مدهوش از قطرات بارانت پاکی را به همراه دارد ٬ در تحیرم تا کهکشان ها...
حال که تو را وصف ناپذیر دیدم به دنبالت می آیم تا راهگشای راهم باشی .
و از برایت می نویسم آنچه را که دیگران شاید ننوشته اند و آن زمان که در خواب و رویا تصویر تو را
می بینم به رشته تحریر در می آورم
می شنوم ٬ می بینم ٬ می نویسم

از برای تو ٬
ای عاشق خوبان .

دیشب خواب دیدم در جایی قدم می زنم که آسمان و زمینش قرمز است.
آدمک هایش سیاهند و هر کدام مشغول کاری...
گمان کردم در هندوانه هستم.
همان جایی که بودم از آسمان و رمین گازی زدم...
شیرین بود
یکی از آدمک ها را گاز زدم
تلخ بود
آری من در هندوانه بودم!!!!

م.م
اسمت رو بر روی پنچره نوشتم٬ باد برد.
اسمت رو بر روی ابر نوشتم٬ آن ابر بارید و با آب باران پایین آمد.
اسمت رو بر روی آب شور دریا نوشتم٬ اما خوب چه کنم شنا بلد نبود و غرق شد.
اسمت رو بر روی پشت عکس یادگاری نوشتم٬ وقتی عکس را در دستم گرفتم٬ پاک شد!
اسمت رو بر روی صورتم نوشتم ولی افسوس با سیلی آقای ناظم پاک شد.
اسمت رو بر روی جاده نوشتم اما زیر کامیون پر خرمن له شد!
اسمت رو بر روی تخته وایت برد نوشتم٬ مادرم که آمد٬ آن را پاک کرد و چیزی دیگر نوشت.
اسمت رو بر روی قلب کوچکم نوشتم٬ دوستت دارم.